ای دل چرا به روی من در وا نمی کنی
رحمی بر این مســـافر تنها نمی کنی
با آن که در گــــــلوی من فریادها شکست
در گوشه ای نشسته ای لب وا نمی کنی
در شعله های سرکش عشقم نشسته ای
وز آه سـینه سوز مــــــن پــــــروا نمی کنی
هفت آسمان مصیبت است آوار بر سرم
در حــــیرتم که از چه رو غوغا نمی کنی
از بس فضای سینه ام تاریک گشته است
راهــــی به سوی روشنی پیدا نمی کنی
با این هـــــــمه بهانه با من بـگو چرا
امشب بساط گریه را بر پا نمی کنی
ای همزبان زخمها ای اشک من توهم
درد نــــهفته مرا افشــــــــا نمی کنی
دستی به روی گونه زدم نمی کشی
باغ خزان کشیده را احــــیا نمی کنی
دستی به روی گونه زردم نمی کشی
باغ خزان کشیده را احــــیا نمی کنی
در این سکوت سنگی ام جاری نمی شوی
این ســـــــنگ را روانه دریــــــــا نمی کنی