ای صبح پنهان از نظر بگشا نقابت
بــــگذار تابان تر بـــــــتابد آفــتابت
دور از نگاهت می شود روزم شب تار
خورشـــــــید را پنهان مـکن زیر نقابت
ای در سبوی چشم هایت باده عشق
مــحروم تا کی می توان بود از شرابت
ای کاش می دادی مرا یک جــرعه زان می
زان می که می خواهد مرا مست و خرابت
می پرسش سوزان عشقی اتشینم
بنشین و بنشان آتشـــــم را با جوابت
پا در رکاب چشم من بگذار و بنشین
بنگر به خیل اشـــک هایم در رکابت
بر من اگر شمشیر چشمانت نبارد
لب تشنه می مـــیرم کنار نهر آبت