بازگشت به صفحه داستانها

 

داستانهای ملا نصرالدین

 
 

داستان مرگ ملا

روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر نت زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خوهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد ترا آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!


 
 

کپی از مطالب سایت حتی با ذکر منبع غیر مجاز می باشد

 
 
 

 

     معرفی این سایت به دوستان        

             

          ایمیل فرستنده

 

نام فرستنده

         
 ایمیل گیرنده  

 نام گیرنده

         
       

 
 

 
 

گوناگون و تازه ها

 
   

 
 
 

Copyright © 2004 TAKKHAL All rights reserved-Designed By  SAMAN